|
خدایا آنکه در تنهاترین تنهایی ها تنهای تنهایم گذاشت در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار |

+ خط خطی شده 87/04/09ساعت 10:0 توسط امیر |
پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو بهش گفتم : به خاطر هیچکس پرسید: پس به خاطر چه چیز زنده هستی؟ با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو با یک بغض غمگین گفتم : به خاطر هیچ چیز ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است وقتي خواستم زندگي كنم، راه را بستند. وقتي خواستم راه عشق روم، گفتند گناه است. وقتي خواستم سخن بگويم، گفتند دروغ است. وقتي خواستم گريه كنم، گفتند بچه گانه است. وقتي خنديدم، گفتند ديوانه است و حالا كه سخن نمي گويم، می گويند عاشق است ![]()
+ خط خطی شده 87/04/01ساعت 13:3 توسط امیر |


گفتي چشم ها را بايد شست؛---------- شستم.
گفتي جور ديگر بايد ديد؛------------- ديدم.
گفتي زير باران بايد رفت؛------------ رفتم.
ولي او نه چشمهاي خيس و شسته ام را ديد و نه نگاه ديگرم را.
هيچ كدام را نديد.
فقط در زير باران با طعنه به من گفت: ديوونه ي بارون نديده!
+ خط خطی شده 87/03/23ساعت 10:10 توسط امیر |
اون کسی که ميگفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد. تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است......
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه ميرفت. صداي خش خش برگ ها همان آوازي بود که من گمان ميکردم مي گويد: دوستت دارم...
دقایقی تو زندگی هستند که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که میخوای اونو از رویات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی بغلش کنی.

+ خط خطی شده 87/03/19ساعت 10:50 توسط امیر |
وقتی خدای آسمونها بنده هاشو می آفريد
با قلم بلور مهر و محبت با جوهر طلايی رنگ می نوشت روی پيشونيها قصه خوب سرنوشت وقتی نوبتم رسيد خدای آسمونها ديد بلور نوك قلم شكست . كفتر نوك طلا از مرغ غم يه پر گرفت نوشت روی پيشونی من قصه تلخ سرنوشت آدم وقتي عاشق شد ... حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره ... ! اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست ... آدم وقتي عاشق شد ... چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه ... ! اگه نشد ... اون عشق نيست ... آدم وقتي عاشق شد ... فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد ... ! اگه غير از اين بود ... اون عشق نيست ... آدم وقتي عاشق شد ... يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره ... ! اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست 
+ خط خطی شده 87/03/15ساعت 15:22 توسط امیر |
اگه يکي يه روز بهت گفت دوست دارم بهش نگو دوسش داري
اگه بهت گفت عاشقتم سعي نکن عاشقش نشي
اگه گفت نباشي من ميميرم نگو که تو زودتر از اون ميميري
چون يه روز مياد که بهت ميگه ازت متنفرم ولي تو ديگه نمي توني...

+ خط خطی شده 87/03/13ساعت 11:45 توسط امیر |

یه کاری کن که میتونی
یه خونه شو تو ویرونی
از این بیشتر نپرس از عشق نمیدونم نمیدونی
تو این طنین دلبرده کسی اشکاشو نشمرده
کجا دیدی که تنهایی غماشا با خودش برده
یه کاری کن از این بیشتر نیفتم تو غم آخر
نذار شمع حضور من یه شعله شه تو خاکستر
نگو دوره نگو دیره
نگو این قصه دلگیر
یه عمری رفته از دستم نیایی عشق تو میمیره

پاورقی1:
بهم گفت:هر چی بگی قبول میکنم
حتی اگه بگی بمیر میمیرم
فقط یه امتحان ساده بود...به او گفتم بمیر....
والان سالهاست که در پشیمانی و تنهایی به سر میبرم
پاورقی2:
اگه خواستی عشقتو یه گوشه قایم کنی رو قلب من حساب کن
اگه یه وقت دلت گرفت رو شونه هام حساب کن
اگه دلت یه کمی غصه خواست رو مرگ من حساب کن



+ خط خطی شده 87/03/11ساعت 10:47 توسط امیر |
دوستش داشتم ولی هیچوقت نخواست اینو بفهمه ... هیچوقت... همیشه میگفت: چرا به اون اندازه که من تو رو دوست دارم تو دوستم نداری؟... ولی نتونستم بگم... سکوت کردم ... یه بار اومد بهم گفت: دوستم داری؟؟! به چشماش زل زدم شاید از نگام بفهمه ولی اون سرش رو پایین انداخت و گفت: می دونستم دوستم نداری و فقط می خواستی بازیم بدی ... اینو که گفت دیگه نتونستم تحمل کنم... خدایا چرا نمی تونستم بهش بگم ؟ مگه اون تمام زندگیم نبود؟... این غرور لعنتی چی بود ؟ من باید غرورمو زیر پام میذاشتم...باید بهش میگفتم... چشمام رو بستم بغض گلوم رو فشار میداد... یه حس عجیبی داشتم نمی تونستم حرف بزنم ... نمی دونم تو دلم چه آشوبی بود ... بعد از چند دقیقه گفتم: من...من... دوستت دارم... به اندازه هر چی تو دنیا وجود داره... راحت شدم احساس سبکی میکردم خوشحال بودم که برای اولین بار تونستم حرف دلم رو بهش بزنم... ولی افسوس... چشمم رو که باز کردم اون نبود... اون رفته بود واسه همیشه... قبل از اینکه بفهمه من چقدر دوستش دارم
+ خط خطی شده 87/03/09ساعت 12:20 توسط امیر |
با نگاه پريشان و پر از
سوال خودت بر هم مي زدي
من در اين انديشه بودم که کاش
حصار را هرگز نمي شناختم
+ خط خطی شده 87/03/07ساعت 16:16 توسط امیر |

کاش کسي تو دلمون پا نميذاشت...
کاش اگه پا ميزاشت دلمون رو تنها نميذاشت...
کاش اگه تنها ميذاشت رد پاش رو روي دلمون جا نميزاشت .
+ خط خطی شده 87/03/06ساعت 11:30 توسط امیر |
بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود
بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود
بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود
بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

با توام با تو بودم و با تو هستم با تو که سرنوشت مرا رقم زدي روحم را مجروح کردي و چشمانم را پر از اشک و دستانم را با لبانت آشنا ساختي... با تو که گلهاي شعمداني باغچه ام را خشکاندي پرستوهايي که در طاقچه اتاقم آشيان کرده بودند پراندي بهار روياهايم را مبدل به خزانش کردي عاشق بودم تو عشقم را ربودي و احساسم را در بي احساسي خود مدفون ساختي...
سالهاست که زمان در گذر است و من بسنده کرده ام به: شايد فردا و بارها گفته ام: شايد فردا سرنوشت تلخ و محنت زايم پايان پذيرد با توام و باز براي تو مي نويسم.
+ خط خطی شده 87/03/02ساعت 12:54 توسط امیر |
شيشه ای می شكند... يك نفر می پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر می گويد
شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشی مثل يك كودك شيطان آمد.
شيشه ی پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ی مغرور
شكست، عابری خنده كنان می آمد... تكه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر
دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...
از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم كمتر است؟
دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا!!




پاورقی:
بهم گفت:هر چی بگی قبول میکنم
حتی اگه بگی بمیر میمیرم
فقط یه امتحان ساده بود...به او گفتم بمیر....
والان سالهاست که در پشیمانی و تنهایی به سر میبرم
+ خط خطی شده 87/02/31ساعت 12:54 توسط امیر |
چرا به من می گویند ،دوستش نداشته باشم
مگر دوست داشتن جرم است ؟
من نمی فهمم که چرا دوست داشتنش مرا به گناه خواهد
کشاند من گناه نمیکنم من گناه را دوست ندارم
ولی او را چرا...
من او را فرا موش نمیکنم ولی گناهش راچرا ...
من دوستش دارم و اور ا فراموش نمیکنم ولی گاهی گریز باید کرد و گاهی نمی شود گریخت وآن لحظه که نمیتوانی از آن بگریزی همان لحظه ای است که من از آن می ترسم ولی آن را تجربه کردم تجربه ای که خدایم ببخشاید و عشق واسطه شود تا بخشیده شوم
+ خط خطی شده 87/02/29ساعت 17:24 توسط امیر |
دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم پسر گفت : نه ، نيستي دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟ پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟ پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت : تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد 
+ خط خطی شده 87/02/26ساعت 20:0 توسط امیر |

آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر می میرم . . . باورم نمی شد . . . فقط برای یک امتحان ساده به او گفتم بمیر . . . سال هاست که در تنهایی پژمرده ام کاش امتحانش نمی کردم
+ خط خطی شده 87/02/25ساعت 19:40 توسط امیر |
بنویس با چشمهای خیس بنویس به یاد دل شکسته بنویس که او برنمیگردد بنویس در عمق خستگی بنویس در سکوت تنهایی بنویس اولین عشق آخرین عشق نیست ای کاش تو بودی و من را در تنهایم میدیدی ای کاش تو بودی اشکهایم را در تنهایی مطلق میدیدی ای کاش تو بودی تا مرا دوست میداشتی ای کاش تو بودی و میدیدی سکوت گریه های مرا ای کاش تو بودی.........................................
+ خط خطی شده 87/02/20ساعت 21:44 توسط امیر |
ما آدما هميشه وقتي چيزي يا كسي رو داريم قدرشو نمي دونيم اما
وقتي اونو از دست مي يم تازه مي فهميم كه چي داشتيم
و چقدر نا شكر بوديم
همه زندگي ما تو حسرت مي گذره
حسرت از دست دادن او چيزي كه داشتيم
و نداشتن چيزي كه دلخواه ماست
به خاطر همين هميشه فرصت لذت بردن از
نعمتهايي رو كه خدا بهمون داده از دست مي ديم
هيچ وقت فكر نمي كنيم كه اگه خدا چيزي يا كسي رو از ما ميگيره
شايد مصلحتي تو اين كارش بوده
همه كار ما شده ناشكري و ناسپاسي
خدا ما رو بخشه............؟
+ خط خطی شده 87/02/20ساعت 21:20 توسط امیر |
آسمان را همان رنگ آبی میدید... و زمین را سرسبز... و طلوع خورشید را قصّه نو میپنداشت... و به آن میخندید!!! چند سالی که گذشت٬ شب را با نبود خورشید حس کرد... و همین بود که یک شب٬ پنجره را بر مهتاب گشود... و دلش سخت گرفت!!! چند سال بعد فهمید هوا مسموم است... خسخس سینه خود را اولین بار شنید... و دگر هرگز لذّت تنفّس را نچشید!!! سالها بعد درد را تجربه کرد... زخم را دید... از عفونت رنجید... از طلوع زیبای کودکیها٬ ترسید!!! سالها در پی آن سال گذشت٬ و زمین میچرخید٬ خورشید هم بر عادت خود ثابت بود!!! قربانی دگر طاقت تبعید نداشت... همه ارکان وجودش٬ زخم برداشته بود لحظههایش بوی تعفّن میداد از سکوت شب و سرمای هوا میترسید و به دنبال پناهی این در و آن در میزد... و قربانی امروز... منتظر مانده برای برگشت! و چه دردناک است در صف مرگ منتظر بودن و لبخندی بر لب٬ از سر ناچاری: منتظر باید مانْد... منتظر باید مانْد... پاورقی۱: منم اون دسته گلی که پرپرم کردی هزار بار پاورقی۲: منتظر باید ماند ؟ تا کی؟؟؟ خدا جونم اگه تاحالا برای دیگران زندگی میکردم الان دیگه واسه تو زندکی میکنم و منتظر خواهم ماند برای تمام شدن این روزها به امید وصال به او....و بس

گل مریمی که روزی منو بو می کردی صدبار
حالا من یه ذره خاکم زیر پای نازنینت
کفشتو پا می کنی که نکنم یه وقت حقیرت

+ خط خطی شده 87/02/10ساعت 19:19 توسط امیر |
یه نصیحت به تمام پسرای گلی که می خوان عاشق بشن آخرو عاقبتشون اینه؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روزی پسره چشماشو به دختره داد وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو» پسره با ناراحتي گفت : توي جهنم مي بينمت ! تو به جرم اينکه قلبمو دزديدي منم به خاطر اينکه خدا رو ول کردم تو رو پرستيدم
+ خط خطی شده 87/02/08ساعت 20:50 توسط امیر |
دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برایم می سوخت و کسی که هیچ گاه معنای خیانت را برای نگذاشت تجربه شود کسی که برایم نهایت خوبیها را نثار کرد همانی که برایم بود و بود و بود اما.... افسوس که حسادت دنیا نگذاشت مسیر زیبای با هم بودنمان ادامه یابد او رفت.....او از این دیار از این دنیا رفت رفت رفت
مهربانی اش را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است که تا شمالی ترین شمال ودر جنوبی ترین جنوب
همیشه و همه جا که بود
با من بود و پیوسته نیز بی من بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
+ خط خطی شده 87/02/08ساعت 12:18 توسط امیر |


اینجا ایران است
مجرد ها حق تفریح ندارند:
با دوستام رفته بودیم مثلا" تفریح سالم بکنیم ولی تفریح مارو...
بد جوری ضد حال خوردیم
تو این مملکت تفریح ناسالم راحت تر و در دسترس تر و آزادتره!!!
جالب اینجا بود کسانی که با دوست دختراشون اومده بودند رو راه دادند ولی ما رو راه ندادند!!!
تف به من!
تف به این مملکت!
تف به این زندگی!
تف به این روزگار!
این روزا اعصاب ندارم دور و برم نیاید که مثل سگ پاچه می گیرم!!!

+ خط خطی شده 87/02/07ساعت 20:14 توسط امیر |

گفتم : کجا ؟
گفت : روی قلبت
گفتم : باشه ، بنویس تا همیشه یادگاری بمونه
یه خنجر برداشت
گفتم : این چیه ؟
گفت : هیس
ساکت شدم
گفتم : بنویس چرا معطلی ؟
خنجر رو برداشت و با تیزی خنجر نوشت
دوستت دارم دیوونه
اون رفته
خیلی وقته
کجا ....؟
نمیدونم
اما .......
هنوز زخم خنجر یادگاریش رو قلبم مونده

برای هزارمين بار پرسید: تا حالا شده من دلت رو بشکنم؟
منم برای
هزار مین بار به دروغ گفتم نه.هیچ وقت...تا مبادا دلش
بشکنه.

(فرشته بودن خیلی سخته خیلی اما تحمل میکنم)

خیانت این نیست که روزهارا بادیگری به پایان برسانی خيانت ميتواند دروغ
دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگری
بگذاری ... خيانت ميتواند جاری كردن اشك بر ديدگان معصومی باشد


نامه اي از طرف خدا![]()
و اميدوار بودم که با من حرف بزنی. حتی برای چند کلمه
نظرم را بپرسی يا برای اتفاق خوبی که ديروز در زندگی
ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خيلی
مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی
بپوشی.
وقتی داشتی اين طرف و آن طرف می دويدی تا حاضر
شوی فکر می کردم چند دقيقه ای وقت داری که بايستی و به من بگويی:
سلام؛ اما تو خيلی مشغول بودی.
يک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت يک ربع
کاری نداشتی جز آنکه روی يک صندلی بنشينی.
بعد ديدمت که از جا پريدی. خيال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛
اما به طرف تلفن دويدی و در عوض به دوستت تلفن کردی
تا از آخرين شايعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری
منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان مي کنم که
اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از
نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شايد چون خجالت
می کشيدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من
خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسيد که هنوز
خيلی کارها برای انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار، تلويزيون را روشن کردی.
نمی دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهای
زيادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زيادی از روزت را
جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هيچ چيز فکر
نمی کنی و فقط از برنامه هايش لذت می بری... باز هم
صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالی که تلويزيون را
نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبت
نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خيلي خسته بودی.
بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خير گفتی،
به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد.
احتمالاً متوجه نشدی که من هميشه در کنارت و برای
کمک به تو آماده ام. من صبورم، بيش از آنچه تو فکرش را
می کنی. حتی دلم می خواهد يادت بدهم که تو چطور با
ديگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز
منتظرت هستم. منتظر يک سر تکان دادن، دعا ،فکريا
گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
خيلی سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته
باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از
عشق تو... به اميد آنکه شايد امروز کمی هم به من وقت
بدهی. آيا وقت داری که با من صحبت كنی؟ اگر نه،عيبی ندارد،
می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
دوست و دوستدارت: خدا![]()

پاورقی:
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری
دلم به خدا براتون یه ذره شده بود
دلم واسه نوشتن از خودم...از حالم که نمیدونید این مدت
چه اتفاقا افتاد تنگ شده بود
میخوام شبا فقط بنویسم( شب نوشته توی سکوت خفه کننده شب)...
.میخوام شروع کنم به نوشتن اما از چی؟برای چی؟
پس گوش کنید:

در این حوالی گوشی برای شنیدن هست؟ سخنی برای گفتن چطور؟
دلیلی برای بودن داری؟ غمی برای بازگو کردن چطور؟
در این حوالی شهری هست که به من خانه ای از جنس معرفت دهد؟
راهی هست که در پی گمراه کردنم نباشد؟ گلی را سراغ داری که بوی تعفن کذب ندهد؟
عشقی هست که عاشقانه معنا شود؟ سخنی هست که دیدار را ممکن سازد؟
در این راه موسیقی شنیده خواهد شد که مرا به ژرفای گران قیمت اندیشه و احساس ببرد؟
منطقی هست که بی منطقی را حکم کند؟ تو کدام یک از این ها را به من نشان خواهی داد …
منی را که نه می شناسی و نه نامی از من می دانی…
منی که با کوله باری به رنگ زندگی در این جا می نویسم…
سالهاست که می نویسم از چیزهایی که شما برایم می گویید.
غم هایتان وزن شعرهایم شده و موضوع نوشته هایم عاشقانه شکست خوردنتان است
من سالهاست که از شما می نویسم …
قلمم دیگر مرا نمی شناسد زیرا که او هم خسته شده.ولی می خواهم
اینجا کمی از عطش گفتنم را کم کنم … می خواهم کمی از خود بنویسم …
تو نیز سخن بگو اگر ارزش گفتن آن قدر پایین نیامده از من اسمی بپرسی …
شعری بگو که از دردهای زندگیت حکایت کند… فلسفه ای داشته باش به ارزش زیستن …
اینجا تو نیز یاریم کن بی آنکه در پشت نگاه مغرورم گم شوی…
دستانم را بگیر و از من مپرس کیستم … زیرا که من اهل این دیار نیستم

پاورقی
:یه جورایی خیلی خسته ام....از همه چیز...تنهام نذارید
دوستتون دارم
یا علی
+ خط خطی شده 87/02/07ساعت 19:29 توسط امیر |
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟
همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود.
این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست![]()
آیینه پرسید؟ که چرا دیر کرده است . نکند دل دیگری اورا
اسیر کرده است
خندیدم و گفتم : او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند
تاخیر کرده است
آیینه به سادگیم خندید و گفت : احساس پاک تورا زنجیر
کرده است
گفتم : از عشق من چنین سخن مگوی گفت: خوابی !
سالها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم آه !!! عشقعجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است
در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشک
رابرلبانم احساس کردم
و فهمیدم این بوسه جدایی است

پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد

پاورقی:
کاش دوستی ها مثل رابطه دست و چشم بود
وقتی دستت زخم میشه چشمت گریه میکنه و وقتی چشمت گریه میکنه دستت
اشکشو پاک میکنه

ای کاش...ولی افسوس و صد افسوس

+ خط خطی شده 87/02/07ساعت 19:25 توسط امیر |
می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم... واین بود حرف اول و آخر او و من اکنون فهمیدم که او از اول دروغ میگفت ازم پرسید:تو مال منی؟ گفتم آره مال خودخودتم هر کاری دلت میخواد با دلم بکن گفت:هرکاری؟ گفتم آره تنهام گذاشتو رفت پاورقی۱: نگرانم برای روزهایی که میایند تا از تو تاوان بگیرند
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو....
گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش...
گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست
نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد
روزگاری درد کشیدنت برایم عذاب آِِور بود
اما روزها خواهند گذشت
و تو آری تو
آنچه را به من بخشیدی
ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت
اسم تو صورت تو و یاد تو
تنها یک چیز را بخاطر من میاورد دروغ را
تو یک دوست را از دست دادی و من دشمنم را شناختم
راستی میتوانی بگویی چه کسی ضرر کرده ؟؟
+ خط خطی شده 87/02/07ساعت 19:18 توسط امیر |
بودنم را هيچكس باور نداشت هيچكس كاري به كار من نداشت بنويسيد بعد مرگم روي سنگ با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ ، او كه خوابيده است در اين گور سرد بودنش را هيچكس باور نكرد كاش قلبم درد تنهايي نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت كاش مي شد راه سرد عشق را بي اختيار پيمود و قرباني نداشت اگر مرداب بودم و سبز ، غمي نبود . اگر عشق بودم و قرمز حرفي نمي ماند . تو شبي و من روز مي خواهم ، تو ستاره اي و من خورشيد طلب كرده ام ، آسماني شدم با هزاران قلب پاره كاش يك قلب داشتم فقط تو بودي و تنها عشق تو
+ خط خطی شده 87/01/13ساعت 20:54 توسط امیر |
رسمِ زنده گی این است یک روز کسی را دوست داری و روزِ بعد تنهایی به همین ساده گی! او رفته است و همه چیز تمام شده است مثلِ یک مهمانی که به آخر رسیده است و تو به حالِ خود رها می شوی چرا غم گینی؟ این رسمِ زنده گی ست تو نمی توانی آن را تغییر بدهی، پس تنها آواز بخوان! این تنها کاری است که از دستِ و بر می آید، آواز بخوان!
+ خط خطی شده 86/12/28ساعت 20:32 توسط امیر |
محبوبم پلكهايت را پاك كن ! زيرا عشقي كه چشمان ما را گشوده و ما را خادم خود ساخته، موهبت صبوري و شكيبايي را نيز به ما ارزاني مي دارد. اشكهايت را پاك كن و آرام بگير، زيرا ما با عشق ميثاق بسته ايم و براي آن عشق است كه رنج نداري، تلخي بينوايي و درد جدايي را تاب مي آوريم. 
+ خط خطی شده 86/11/06ساعت 23:48 توسط امیر |
خسته شدم خسته شدم از تمام اين محبتهاي دروغين خسته شدم از مردماني كه صورتك هاي زيبايند و آلوده به سيرت هاي ناپاك دارند خسته شدم از تمام چيزي كه اسمش دوستي است و بر آن تنها سايه اي از نيازهاي ما افتاده ديگر خسته شدم ، خسته ي خسته تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم روزی که سراغ وقت من آیی که نیستم 
+ خط خطی شده 86/06/16ساعت 23:58 توسط امیر |
مدتي است كه دلم گرفته ، صدايم لرزان شده ، چيزي در گلويم به صفحه قلبم مي كوبد و مي گويد اشك بريز ، اشك بريز ... تو رفتي و من باز تنها شدم ، راستي تنهايي را در چه مي بيني ؟ در بي كسي ، در بي زباني ... تو رفتي و من به يادت ، با باغچه گل محمدي ، با حياط خانه ، با ميز و صندلي چوبي ، همدم و همزبان شدم ، بيا كه دل تنگ توام ، فراموش نكن ، دل شكسته ام را فراموش نكن هميشه با خودم فكر مي كنم در هر رهگذري تو را مي بينم و با تواني كه از دوستي ها مي گيرم از كنارت مي گذرم من به ياد تو هستم ، تو هم مرا در ياد خود داشته باش 
+ خط خطی شده 86/05/20ساعت 23:59 توسط امیر |
رسمِ زنده گی این است یک روز کسی را دوست داری و روزِ بعد تنهایی به همین ساده گی! او رفته است و همه چیز تمام شده است مثلِ یک مهمانی که به آخر رسیده است و تو به حالِ خود رها می شوی چرا غم گینی؟ این رسمِ زنده گی ست تو نمی توانی آن را تغییر بدهی، پس تنها آواز بخوان! این تنها کاری است که از دستِ و بر می آید، آواز بخوان!
+ خط خطی شده 86/03/31ساعت 20:32 توسط امیر |